Elanat shopaqua www.mihant.net Okmp Premium  Hivion.ir  Hivion-9696


paytvcard persianshophamirayanehemperatoorMehrdadbankdvdPwinnerpersian-clickmehranjavangammasinaadsads

   pedramP321sat3atadsads
Asre Javan

آخرین ارسالات تالار

بازگشت   Asre Javan > تالار سرگرمی و تفریح > بخش سرگرمی و طنز > انجمن مطالب و داستانهای پند آموز

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 10-08-2009, 00:10   #91
استاد
 
 
Slighter's Avatar
 

تاریخ عضویت: Nov 2007
پست: 7,411
سپاسها: 3,238
در 5,915 پست 21,749 بار سپاسگزاری شده است
نکوهش: 0
11 بار در 9 پست نکوهش شده است
پیش فرض

دندان شیری

بهزاد شیبانی
مرتضی آخرین جرعه‌ی کوکا کولا رو سر کشید و نگاهی به شیشه خالی توی دستش کرد، هم زمان که شیشه را از این دست به دست دیگرش می‌داد به چشم‌های من زل زد و گفت: "تو فقط زِر می‌زنی مسئله‌ی آبرو نیست، جیگرشو نداری." بعد بطری را پرت کرد سمت دیوار باغ حاج عبدالکریم، شیشه شکست و تکه تکه شد. از روی سنگ صاف کنار تنوره‌ی آسیاب آبی بلند شدم. نگاهی دوباره به آب تمیز تنوره کردم ، یک آن هوس کردم دوباره بپرم داخل آب، اما منصرف شدم. لباس‌هایم را پوشیدم. مرتضی هم لباس‌هایش را تنش می‌کرد. هنوز از اینکه حتی یک قورت نوشابه به من نداده بود شاکی بودم. سرم را انداختم پائین و بی خداحافظی به راه افتادم. مرتضی دوید و از پشت سر، دستش را روی دوشم گذاشت و گفت:" ممد جان، باید خودت زحمت بکشی . به خدا طوری نمی‌شه. " به تکه‌های شکسته‌ی بطری نوشابه نگاهی کردم که نور خورشید در بین شان مثل رنگین کمان شده بود. مرتضی حرف می‌زد و ما راه مان را می‌رفتیم. دائما می‌گفت:" ممد فقط باید تا می‌تونی ُبدویی. اصلن هم به پشت سرت نگا نکنی، می‌فهمی؟"

یک تکه سنگ جلوی پایم افتاده بود و من پرتش می‌کردم جلوتر، وقتی باز به سنگ می‌رسیدم، بالگد می‌زدمش. هر چند وقت یکبار هم سنگ می‌خورد به نوک انگشتان پاهایم که از دمپایی بیرون زده بود. در همان حال گفتم: "حرف دل و جرات نیست. می‌دونی اگه بفهمن و بگیرنمون چی می‌شه ؟ بی‌آبرو می‌شیم. بابام حتما سرمو می ‌ره. تازه همه ما رو دزد صدا می‌کنن. اونوقت برزگرها هم فکر می‌کنن ما آلوهاشون می‌دزدیم." مرتضی پرید وسط حرفم و گفت :"مگه نمی‌دزدیم؟" گفتم: "چرا. اما میوه فرق داره ." گفت: "هیچ فرقی نداره."

رسیده بودیم به ته کو چه باغ بن بست. جوی آب از آنجا رد می‌شد، از باغ رحیم آقا می‌رفت به باغ بی‌بی معصومه. نشستیم کنار جوی. مرتضی از جیب پیرهنش دوتا ته مانده سیگار "آزادی" در آورد و یکی را داد به من و کبریت رو آتیش زد. تازگی‌ها فهمیده بودیم سیگار بعد از آب تنی چه کیفی می‌داد . می‌گشتیم تو جوی‌های پیاده رو و توی کوچه‌ها ********** سیگار هایی که تهشان چیزی مانده بود جمع می‌کردیم . این کوچه باغ بن بست هم پاتوقمان بود . جای دنجی که کمتر کسی می‌آمد. سیگار می‌کشیدیم و نقشه می‌ریختیم. کدام باغ چه میوه‌هایش رسیده بود ؟ شب که کامیونی با بار هندوانه یا خربزه، کنار خیابان می‌ماند، چطور از روی آن هندوانه بلند کنیم؟ از کجاها می‌شد ته مانده‌ی سیگارسالم‌تر، گیر بیاوریم ؟ و جیر تیر کمانمان را چه رنگی باشد؟ سیاه یا قرمز. قرمز قشنگ‌تر و نرم تر است، اما قدرت جیر سیاه بیشتر. از تیوپ دوچرخه باشد نرم تر است ولی جیر تیوپ موتور با دوام تر، اما کشیدنش زوربیشتری می‌خواهد. کدام سوراخ از آن همه سوراخ دیوار باغ یحیی لانه گنجشک‌هاست؟ و مرتضی به من نشان داده‌بود چطور در یک حرکت سریع سر گنجشک را بکنم تا کمتر زجر بکشد.

حالا جدیدترین هنر مرتضی دزدیدن نوشابه از مغازه یوسفی بقال بود. تا حالا دو بار از جعبه‌های نوشابه‌ی بیرون مغازه دزدی کرده بود . هر دفعه هم "کوکاکولا" دم دستش بود و بلند کرده بود. دفعه ی اول با هم خوردیم، اما این دفعه خودش تنهایی خورد. حالا هوس کرده بود " کانادادرای" بدزدد. با اشتیاق از طعم شیرینش حرف می‌زد و از اینکه وقتی درش را با چاقوی ضامن دار می‌پراند چه صدایی می‌داد و کف می‌کرد و باید دهانت را سریع روی در بطری بگذاری تا روی زمین نریزد، چون لامصب مثل شیر داغی که روی چراغ سه فیتله بجوشد، سَر می‌رفت. می‌خواست کاری کند من خودم دست به کار شوم، گندش بزنند، داشت موفق می‌شد.

بلند شدیم من پشت شلوارم را تکاندم، مرتضی پشتش را به من کرد و پرسید: "خاکی نیست؟" گفتم "نه." کنار جوی آب رو دوزانو نشستم و صورتم را شستم و کمی آب قرقره کردم.

مرتضی خندید و گفت: " تو از همه چی می‌ترسی. اگه سیگار بد بود، همه نمی‌کشیدن. من روزی که از سربازی بیام می‌خوام بُِکس، بُکس سیگار بکشم. روزی ده بسته . تو چی؟"

گفتم :" من قبل از سربازی اینکارو می‌کنم" و خندیدیم. در راه بقالی مرتضی باز نقشه را برایم توضیح می‌داد. باید برویم از روبروی مغازه رد شویم، اگر شلوغ بود آرام می‌آیم کنار جعبه های نوشابه. در یک حرکت سریع یک شیشه بر می‌داریم و از یقه‌ی پیراهن می‌اندازیم داخلش و دِ فرار. سه تکمه‌ی بالای پیراهن را مثل لات‌ها باز کردیم. کش‌های تنبان هایمان را سفتِ سفت کردیم تا نوشابه از پیراهنمان پایین نیفتد. کف پاهایمان را که خیس عرق بود با پاچه‌ی شلوار خشک می‌کردیم تا در موقع فرار دمپایی لیز نخورد واز پاهامان در برود. همه چیز درست بود. به در بقالی رسیدیم، هیچ مشتریی داخل نبود. یوسفی سرش پایین بود و به حساب کتابش می‌رسید. به مرتضی نگاه کردم و گفتم: " بی‌خیال شیم الان وقتش نیست." مرتضی با دیدن شیشه‌های زرد رنگ "کانا دا درای" هوش از سرش پریده بود، گفت:" صبر می‌کنیم بالاخره یکی پیدا می‌شه. "دور و اطراف می‌پلکیدیم و دنبال ********** سیگار، زمین را می‌گشتیم ، اما حواسمان به بقالی هم بود. مدتی گذشت، دیگر خیلی از اذان ظهر گذشته بود و هر لحظه یوسفی ممکن بود مغازه‌اش را ببندد. مرتضی بی‌حوصله شد و گفت:" ببین حواسش نیست الان وقتشه." یوسفی داشت قفسه های پشت سرش را مرتب می کرد، قلبم به شدت می زد. گفتم :" نه. من نیستم. " مرتضی گفت: " تو قول دادی." گفتم :" کسی تُو مغازه نیست. نمی ‌ینی مشتری نداره؟ "مرتضی از سر یاس نگاهی به من کرد و گفت:" بی‌عرضه." بعد یک دفعه فکری به سرش زد و گفت:" لااقل برو ُتو و یک آدامس بخر من هم ترتیب کارو می‌دم." گفتم:" من که پول ندارم." مرتضی کفری تر شد و گفت:" می‌دونم نداری ولی قیمت که می‌تونی کنی."

چاره‌ای نبود. به هر حال قیمت کردن آدامس کار آسانی بود و ربطی به دزدی نداشت. قرار شد مرتضی با شیشه‌ی نوشابه که من هم از آن شریک باشم به همان کوچه باغ بن بست برود و کاری نکند تا من هم برسم. دست دادیم و قولمان را مردانه کردیم.

رفتم سر وقت یوسفی . احساس کردم کمی بدنم می‌لرزید. وارد که شدم یوسفی سرش را بلند کرد. کلاه پوست پاکستانی‌اش سرش نبود و کله طاسش، سفید تر از صورتش، برق میزد مثل مهتابی. چشمم که به قر ه قروت‌ها خورد، دهانم آب افتاد و ترش شد، هر کدام به اندازه‌ی یک کف دست بودند. یک نخ از وسطشان رد شده بود و مثل یک گردن بند آویخته شده بودند بر گردن میخ طویله‌ی بزرگ که به دیوار فرو شده بود. یوسفی به من خیره شد و من به بسته‌های آدامس نگاه می‌کردم . پرسیدم:" آدامس خروس نشان دارین ؟"گفت : "چند تا می‌خوای؟" پرسیدم" دونه‌ای چند؟" در یک لحظه دیدم یوسفی از پشت دخل مغازه مثل قرقی پرید این طرف و داد زد" بگیرید دزدِ بی پدر و مادر رو." تنه‌ای به من زد و از مغازه بیرون دوید. من ماندم و مغازه‌ی یوسفی. چند بسته آدامس خروس نشان بر داشتم ریختم درپیراهنم بعد رفتم سراغ قره قروت‌ها، قدّم نمی‌رسید، روی پیشخوان رفتم و پریدم بالاتر و چنگ زدم، یک قرقروت کَندم. از دم در هم به سرعت یک بطری نوشابه "کانادا درای" برداشتم. در خیابان نه اثری از مرتضی بود نه از یوسفی، فقط صدای داد و هواری از دور می‌آمد. وارد کوچه‌ای شدم و به سمت کوچه باغ دویدم. از کشت مان که می‌گذشتم ، سکینه دختر همسایه‌مان را دیدم که چند گوسفند و بزغاله را آورده بود در زمین‌های کوچکی که گندم‌هایشان را تازه درو کرده بودند، می‌چراند. از کنارش گذشتم و یک آدامس به سمتش پرت کردم . دوید و رفت لابه لای ساقه‌های جا مانده از گندم‌ها به دنبالش می‌گشت . فکر کنم آخر سر پیدا کرد ، چون وقتی از او دور می‌شدم صدای جیغ خنده‌هایش را شنیدم.

به ته کوچه باغ رسیدم، اما مرتضی آنجا نبود. با خودم گفتم حتما برای رد گم کنی٬ چند کوچه را گشته و دیرتر می‌رسد. شیشه‌ی نوشابه را داخل جوی آب گذاشتم و دور و برش را با سنگ مهار کردم تا آب نبردش. نیم ساعتی که گذشت مرتضی لنگ لنگان آمد. آستین پیراهنش جر خورده بود. ردی از خون از دهانش شروع می‌شد و می رسید به سینه‌اش. پابرهنه به سمت من آمد. با ترس پرسیدم" چی شد؟" نفس زنان گفت : "نامرد بهم رسید با لگد زد پشتم، خوردم زمین. نوشابه رو هم ازم گرفت، حیف شد. دمپای‌هایم رو هم انداخت پشت بوم خونه فاطمه صغری، باید شب بشه، برم برشون دارم."

مرتضی آمد کنار جوی آب و صورت ودهان خونی‌اش را شست. چشمش که به نوشابه افتاد، خندید و پرید توی جوی آب و همان جا درازکشید. بی اختیار آب را با دستانش به هوا می‌پاشید و هورا می‌کشید. حسابی مرا هم خیس کرد. پرسیدم ":سیگار داری؟" گفت: "زیر سنگ رو نگاه کن ." سنگ بزرگ کنار دیوار باغ را نشانم داد. سنگ را بلند کردم چند ته مانده‌ی سیگار و چند سیخ کبریت آنجا بود. یکی از سیگارهای نصفه نیمه را روی لبم گذاشتم. با یک تکه سنگ صیقلی سیخ کبریت را آتش زدم و سیگار روشن شد. مرتضی هنوز می‌خندید، دو تا از دندان‌های ردیف بالایش افتاده و یکی هم شکسته بود. گفتم:" بدبخت دندونات شکستن." گفت:" بی‌خیال٬ شیری بودن ." گفتم:" نره خر تو الان نه سالته٬ دندون شیری مال شش ساله‌هاست." مرتضی به بطری نوشابه که دستش بود نگاه می‌کرد و با خنده گفت:" شیرین کاشتی ممد٬ دلم خنک شد."

Slighter درحال حاضر آنلاين   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از Slighter بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 14-08-2009, 18:54   #92
استاد
 
 
Slighter's Avatar
 

تاریخ عضویت: Nov 2007
پست: 7,411
سپاسها: 3,238
در 5,915 پست 21,749 بار سپاسگزاری شده است
نکوهش: 0
11 بار در 9 پست نکوهش شده است
پیش فرض

پیپ استالین و اعتراف هیات گرجستانی
در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟
پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند .
رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم رفیق ، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و تعدادی هم موقع بازجویی مرده اند
__________________
.

Slighter درحال حاضر آنلاين   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از Slighter بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 14-08-2009, 18:56   #93
استاد
 
 
Slighter's Avatar
 

تاریخ عضویت: Nov 2007
پست: 7,411
سپاسها: 3,238
در 5,915 پست 21,749 بار سپاسگزاری شده است
نکوهش: 0
11 بار در 9 پست نکوهش شده است
پیش فرض

اینجا هم همینطور
پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیری! مردم این شهر چه جور آدم هاییند؟
پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: مزخرف ! ..

پیرمرد گفت: این جا هم همین طور!
بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سؤال را پرسید.
پیرمرد باز هم از او پرسید :مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: خب! مهربونند.
پیرمرد گفت: این جا هم همین طور !!!!
__________________
.

Slighter درحال حاضر آنلاين   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از Slighter بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 14-08-2009, 19:06   #94
استاد
 
 
Slighter's Avatar
 

تاریخ عضویت: Nov 2007
پست: 7,411
سپاسها: 3,238
در 5,915 پست 21,749 بار سپاسگزاری شده است
نکوهش: 0
11 بار در 9 پست نکوهش شده است
پیش فرض


سام هيث که به او «سام سام حبابي» لقب داده اند هفته گذشته اعلام کرد سرانجام و بعد از 20 سال کوشش توانسته بزرگ ترين حباب جهان را بسازد و انتظار دارد نامش در کتاب رکوردهاي گينس ثبت شود. آري درست خوانده ايد، 20 سال براي ساختن حباب. او از اينکه سرانجام به چنين مقامي دست يافته خوشحال است و تنها مانده اينکه خبرنگاري او را در برابر اين پرسش قرار دهد که بعد چه خواهد شد.

سام اگر خيلي صادق و حاضرجواب باشد، راست و درست خواهد گفت هیچ جز یک حباب بزرگ که عکس اش در نشريات جهان چاپ شده است، يا اگر طبع شوخ داشته باشد شايد جواب بدهد؛ همين که شما آمده ايد با من مصاحبه کنيد. همين که نامم بر سر زبان هاست. اما فقط سام نیست کساني هستند که حباب را مي سازند و همين دستاورد را هم ندارند.

يکي از وظايف ما روزنامه نگاران همين است که با سوالي، يا ذکر مثالي، به وضوح يا به تلميح، تلنگري بزنيم به بلور خاطر ديگري. ورنه خطر اين هست که آدمي مانند سام 20 سالي بگذراند و تازه دريابد که حبابي است حاصل عمر از دست رفته اش. سام را خوب که نگاه کنيم تنها کسي نيست که کاري مي کند که مي توانست نکند يا مي توانست سال هاي عمر را بر کاري بهتر از اين بگذارد.

در همين باغي در شمال تهران که الان چشم جهاني به آن است و گروهي از نام آشنايان در آن جا ميهمانند، چند سال قبل پيرمردي به کار زندانباني مشغول بود که مي گفت از قبل ازانقلاب کارش همين بوده و مامور و نگهبان بوده است. گيرم به گفته خودش در آن روزگاران نگهبان خانه يي در حصارک و شاهد آمد و رفت دلبرکان و حالا نگهبان ويژه بند انفرادي اوين. حاج محمد فقير آدمي بود که روزگار پشتش را خم کرده و به فقر معتادش داشته بود، شادمان به يک دست لباسي که هر سال اداره زندان ها به او پاداش مي دهد. حال آن که در روز و شبان خدمت مانند ديگران پيژاما به تن داشت، همچون ميهمانانش. بد آدمي نبود، خبث طينت اصلاً نداشت. به وظيفه عمل مي کرد.

يکي در ميان با حاج محمد، نگهبان ديگري بود جوان و جوياي نام آمد، بر زندانيان سخت تر از آن مي گرفت که مقررات از وي توقع داشت، مدام فرمان مي داد و از جمله به پاسبانان جوان هم امر و نهي مي کرد و به تهديد از آنان مي خواست موقع بردن ميهمانان به هواخوري کلامي بر زبان نياورند يا وقت خدمت مبادا لبخندي بر لبان شان بنشيند، که اگر چنين شود گزارش شان خواهد داد.

روزنامه نگاري که بد حادثه گذارش را به آن باغ انداخته بود روزي از روزها به خشم آمده از بدزباني هاي جوان، به او گفت تو بيست و دو، سه سالي بيشتر نداري، 31 سال ديگر که در اين کار بماني، اگر خوب کار کني، تازه مي شوي حاج محمد. آيا اين بود سهمي که از خدا مي طلبيدي.

روزهاي ديگر که نگهبان جوان زنداني را به هواخوري مي برد، سکوت بود و برخلاف پيش او هيچ نمي کوشيد تا سکوت را با تذکر و تهديد و هشدار بشکند. روزنامه نگار پشيمان از سنگدلي خود خط نگاه او را دنبال مي کرد مگر دريابد آيا سوال او جوان را به فکر انداخته و به خود گفته چرا چنين سرنوشتي را براي خود برگزيدم. يا صد پرسش بدتر از اينها.

روزنامه نگار تا در آنجا بود پاسخ سوال خود را نيافت. و هر روز از خود پرسيد آيا به تلنگري که به خاطر جوان زدم خدمتي به او کردم. مي توان گمان کرد که سام سام به سوداي شهرت و حتي ثروت به اين کار درآمده باشد، اينک هم داراي موسسه يي است که بزرگ ترين توليدکننده حباب است و در آگهي هايش ادعا کرده انواع حباب ها را مي تواند بسازد و همين طور انواع ماشين هاي حباب ساز و طرح هاي جديد سرگرم ساز. اما چه بسيارند ديگران که اين را هم دستاورد ندارند، خود نمي دانند چطور به اين کارها درافتاده اند.

به روزگاران دور کسان مانند علی کمانگر و شش انگشتی بودند و فراوان بودند و مي توانستند تا ابد هم ناشناس بمانند و حتي خانواده شان هم ندانند که از کجا ناني به کف مي آورند و به حسرت مي خورند. اما دنياي امروز به شفافيتي که دارد به افشايي که در ذات آن است دنياي غريبي است. انگار رسانه هاي الکترونيک مدام از آدمي مي پرسند سهم تو از زندگي اين بود
__________________
.

Slighter درحال حاضر آنلاين   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از Slighter بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 15-08-2009, 21:48   #95
استاد
 
 
Slighter's Avatar
 

تاریخ عضویت: Nov 2007
پست: 7,411
سپاسها: 3,238
در 5,915 پست 21,749 بار سپاسگزاری شده است
نکوهش: 0
11 بار در 9 پست نکوهش شده است
پیش فرض

ذکر احوال شیخنا و مولانا عباس کیارستمی
آن ناجی اطفال صغیر، آن خالق افلام بی نظیر، آن کاندیدای هر مسابقه، آن مسبوق به سابقه، آن قبله سینمای منور الفکر، آن عارف دایم الذکر، آن یاور یتیمان و ابن السبیل، آن رژیسور فرانکوفیل، آن فنا شده عدمی، آن نماینده هر غصه و غمی، شیخنا و مولانا و وتدنا، شیخ عباس کیارستمی - رضی الله عنه - متفاوت با این و آن بود و دایم در فستیوال کان بوده و از چشم عوام الناس نهان بود.
ابتدای کار او چنان بود که به ایام طفولیت به روزی درهمی ستانده به بازار همی شد تا قرصی نان جوین ستاند، چون بازگشت سگی دید که در شارع ایستاده و به لسان سگان همی گوید: « واق واق»، شیخنا از این گفت سخت بترسید و خواست به سرای خویش همی شود، سگ نگذاشت و چهل شبانروز شیخنا در کوچه بود و همان نان جوین خوردی و سگ بر او تعرض بکرد تا شیخی بر او ظاهر شدی و به لسان آدمی سگ را بگفت که: « برو». و سگ برفت. شیخنا از این معجزت ده روز بگریست و شیخ را دعا نموده از او پندی خواست تا شیخ گفت که به سینما رو و فیلم بساز تا نان از فستیوال کان یابی.

نقل است که به یومی فیلم او در کان نمایش بدادند؛ و آن فیلم را « طعم گیلاس» نام همی بود، پس چون نمایش آن تمام بشد شیخ مسعود همدانی فراستی کثرالله محاسنه، که معاند شیخنا بود طی الارض بکرده از طهران به افرنسیه همی شد به طرفه العینی و خواست جانش بستاند. شیخنا از رؤیت شیخ مسعود هراسان شده به بیابان همی گریخت تا شیخ مسعود در هیبت شیری بر او ظاهر شد و این از کرامات شیخ مسعود بود و خواست او را بدرد، تا شیخ کیارستمی از دام او بجست. و شیخ مسعود به هیبت ماری درآمد و خواست تا بر او زهر زند و شیخ از دام او بجست. و این حیلت به چند کرت متفق شد تا ژیل ژاکوب از شیوخ ممالک افرنسیه به مدد شیخنا بیامد و از کرامات شیخنا یکی این بود که شیخ مسعود همدانی ثم فراستی او را ندرید.
نقل است که از جمعیت گریزان بود و دایم به بیابان بود و زین سبب او را « شیخ پنهان» گفتندی. شیخی او را پرسید: از چه روست که در مملکت خویش از انظار مردم نهان شوی و دایم رهسپار لندن و لوکارنو و سایر فستیوال های جهان شوی؟ شیخنا بگفت: « از انک شاعر فرموده: یار در خارج و ما گرد جهان می گردیم.»
نقل است که ژیل ژاکوب رئیس فستیوال کان را محبت شیخنا در دل اوفتاده بر بازوی خویش به نقش خوش منقوش بکرده، نبشت: به عشق عباس، و نقل است که چون او را پرسیدند که: « ایها الژیل! از چه رو فیلم های شیخ عباس را دایم به فستیوال کان آوردی؟ و دیگران را عنایتی نکردی؟» ژیل ژاکوب از این سؤال گریبان چاک داده، اشک افشانده، به بانگ بلند همی خواندی که:
بیت
تمام دنیا یک طرف اول یک طرف عزیزم! عزیزم!
و دایم ذکر می کرد که:
آهسته و پیوسته، مهرش به دل نشسته، جونش به جونم بسته، عزیزم! عزیزم!
و آورده اند که چون شیخ عباس دیگر فیلم نساخت، ژیل ژاکوب فستیوال کان تعطیل بکرد و در فراق او به بیابان همی شد و بمرد.
نقل است که چون نخل طلای کان ببرد، از این خبر چنان بر کاترین دونو - که یک ضعیفه بی مثال در جمال بوده - شوق عارض شده که او را در برگفته بر وی هجمه بکرد و لپش بگرفت و هی بماچ بماچج و این مصیبت بر او گران آمدی و تا زنده بود دایم می گریست.
او را کلمات عالی است، بگفت: « اسهل الاعمال الپروداکشن الفیلم، المشاهدین رو وللش» ( ترجمه: ساده ترین عمل فیلمسازی است، به شرط آنکه به فکر تماشاگر نباشی.) و گفت: «ازلف منا، لا تزعجنی» (ترجمه: برو کنار، باد بیاد) و گفت: « و ماذا بعد؟ » (ترجمه: آخرش که چی؟) و گفت: «الطقس بارد، اذا ممکن تغلق النافذه؟ (ترجمه: هوا سرده، می شه اون پنجره رو ببندی؟ ) و از این کلمات از او فراوان صادر شده، به آب زر می نبشتند.
نقل است که چون شیخ محسن مخملباف را بدید، قصد رفاقت با او کرده، در باب او فیلمی بساخت سخت غریب که ده تن از تماشای هیبت آن بمردند و صد خلعت و جایزه بگرفت تا شیخ میرسلیم - مؤلف احتراق موتورهای درونسوز- اسباب ریاست راست کرد و پس بر آن دو شیخ از این مصیبت نگرانی عارض شد. و از این رو دایم خواستی که به فرنگ رود و دایم مخملباف را گفتی:
بیت
بیا که برویم از این ولایت من و تو
تو دست منو بگیر و من دامن تو، من آمده ام
تا احوال واژگون گشته، شیخ عطا وزارت گرفت.
نقل است که به سی سال فیلم بساخت در رودبار و منجیل و هر زلزله که بر زمین عارض شد مشغول ساختن فیلم بشد، تا آب دریای خزر پیشروی کرده، رودبار و منجیل به زیر آب برفت. شیخنا از این مصیبت ده سال بگریست و دیگر هیچ فیلم نساخت تا فوت بکرد. رحمه الله علیه.
__________________
.

Slighter درحال حاضر آنلاين   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از Slighter بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
 

 Sayeh

قدیمی 16-08-2009, 00:32   #96
استاد
 
 
Slighter's Avatar
 

تاریخ عضویت: Nov 2007
پست: 7,411
سپاسها: 3,238
در 5,915 پست 21,749 بار سپاسگزاری شده است
نکوهش: 0
11 بار در 9 پست نکوهش شده است
پیش فرض

هامون ما بوديم


حميد هامون مرد. بي شک غمگينم که خسرو شکيبايي به عنوان يکي از بهترين بازيگران سينماي طلايي ايران در دهه شصت مرده است، اما بيش از هر چيز غمگين مرگ حميد هامون هستم. براي نسل ما، هامون فقط خسرو شکيبايي نبود. براي ما هامون نوعي زندگي بود، نوعي راه، نوعي شيوه فکر کردن و زندگي کردن. او همان چيزهايي را مي خواند که ما مي خوانديم، همان سليقه اي را داشت که ما داشتيم، همان عشق ها و نفرت هايي را به دل داشت که ما داشتيم. ما دوستش داشتيم، چون آينه ما بود. مي خواستيم از طريق او آن " خود" گم کرده مان را پيدا کنيم. مرگ حميد هامون براي من مرگ شخصيت بارز روشنفکر آويزان و سرگردان و آشفته و جستجوگر و پرشور و عاشق و زنده يک دوران است. دوراني که ما در آن زيستيم و ذهن و زبان مان پر از خاطره آن دوران است. ما بچه هاي دهه شصت هستيم، کساني که بيست تا سي سالگي شان در اين دوران گذشت.
چيه بابا! کجا داري مي ري؟ هشه.... گه!
دهه شصت براي خيلي ها دهه اي سراسر عذاب و رنج و تيره بختي و سختي بود. بيرون از ايران بسياري از افراد سال 1367 را با اعدام هاي تابستان 67 مي شناسند، اما براي بسياري از ماها که در تهران زندگي مي کرديم و خبرهايي اينچنين به سختي به گوش مان مي رسيد، سال 1367 سال سينما بود، يکي دو سالي بود که سينماي ايران داشت نفس تازه اي مي کشيد و ما همنفس اين سينما شده بوديم. سينمايي پر از زيبايي و تازگي و طراوت. سينمايي که با اميرنادري و مخملباف و کيارستمي و تقوايي و خيلي هاي ديگر آمده بود و همه چيز زندگي ما شده بود. داريوش مهرجويي سال 65 در حالي که هنوز مدت زيادي از بازگشتش نمي گذشت، اجاره نشين ها را ساخت. و يکي دو سال بعد هامون را ساخت. هامون فقط يک فيلم خوب از کارگرداني برجسته نبود. هامون گزارش زندگي ما بود. مايي که در طبقه دوم انتشارات کتابسرا دربدر دنبال کتابهاي ممنوعه مي گشتيم، در ناصرخسرو يا کوچه باريک نزديک سفارت روسيه دنبال صفحه هاي گرامافون بيتلز و جون بائز و بلک سابات مي گشتيم. دنبال يک " فيلمي" خوب (اصطلاح آن روزها براي توزيع کننده ويدئو) مي گشتيم تا فيلمهاي برگمن و هيچکاک و فاسبيندر و گودار و برتولوچي و کارلوس سائورا را به ما برساند. گاهي در کتابفروشي هاي جلوي دانشگاه مي توانستيم کساني را پيدا کنيم که براي هفته بعد مجموعه صداهاي " دلکش" و " مينو جوان" و " تاج اصفهاني" را برايمان کپي کند و اگر تا هفته بعد گرفتار کميته نمي شد، آن مجموعه را برايمان بياورد. در آن سالها برايمان مهم بود که تا ته سلينجر و کي ير که گور و هايدگر را دربياوريم، يک جوع و گرسنگي فرهنگي داشتيم که جز با خواندن و خواندن و خواندن و ديدن و دانستن پر نمي شد. تا ته شناسنامه همه فيلمها را مي خوانديم و گاهي مي شد که چهار نسخه با زمانهاي مختلف از فلان فيلم هيچکاک را نگه داريم. نوعي واکنش بود در مقابل همه درهاي بسته که رابطه ما را با جهان قطع کرده بود. البته يک طرف اين داستان هم يک شانس بزرگ بود، ما اين شانس را داشتيم که تحت تاثير بازار هنري و فرهنگي قرار نگيريم، البته تا زماني که ماهواره نيامده بود. ما در تمام سالهاي دهه شصت زندگي مي کرديم. در صف هاي سينماي جشنواره فجر ساعتها براي خريدن بليط فيلم " تارکوفسکي" که در موردش هفت تا مقاله خوانده بوديم صف مي کشيديم و فيلم ها را مي بلعيديم. وقتي نوار موسيقي شجريان درمي آمد خودمان را جر مي داديم که روزي هفتاد بار گوشش کنيم. وقتي " اندک اندک جمع مستان مي رسند" منتشر شد، دهها نسخه خريدم و براي همه کساني که مي شناختم هديه دادم، اين براي ما يک پيروزي بزرگ بود. ما در همان سالها بحث مي کرديم، داستان مي نوشتيم، عاشق مي شديم، براي خودمان سلبريتي هايي داشتيم و با تمام وجود مي خواستيم زنده و با سواد و با فرهنگ و با شعور بمانيم. هامون فيلمي بود که حال نسل ما را نشان مي داد. ما همه مي خواستيم هامون بشويم.
تو مي خواي من اوني باشم که تو مي خواي من باشم؟
خسرو شکيبايي در هامون ماندگار شد. اين بلايي است که مهرجويي سر خيلي ها آورد، حسين سرشار تبديل شد به همان شخصيت موزيسين اجاره نشين ها، علي نصيريان در هالو و آقاي پستچي ماند، بيتا فرهي هم بعدا همان شخصيت مهشيد را تکرار کرد. خسرو شکيبايي پيش از هامون، بازي درخشان و عجيب و بي نقص خودش را در يک مونولوگ 25 دقيقه اي از شخصيت مدرس بازي کرده بود، او در " روزي روزگاري" امرالله احمدجو نيز بازي کم نظيري را ارائه داده بود، اما هامون بسرعت مثل يک قالب گچي دور شخصيت او را گرفت. صدايش که در فيلم به شعرخواني پرداخته بود، بعدا تبديل شد به صدايي مناسب براي شعرخواني و حتي پس از هامون برخي فيلم ها با شخصيت هامون ساخته شدند( مثلا درد مشترک) گويي مهرجويي " شکيبايي" را در هامون بازآفريني کرده بود، تا آنجا که وقتي خسرو شکيبايي را در " کيميا" ديدم، به نظرم آمد انگار يک اشتباهي رخ داده است. اين شايد براي يک بازيگر دردناک باشد، اما براي آفرينش يک شخصيت چنين نيست. هامون بيرون فيلم ادامه پيدا کرد. جملاتي که گفته بود ضرب المثل شد، شيوه هاي استدلال او مبناي استدلال ما قرار گرفت. کتابهايي که مي خواند دوباره خوانديم و آنها که نخوانده بودند کشف کردند. اينجا بود که فيلم هامون به يک بيانيه مهم فرهنگي اجتماعي و حتي سياسي براي يک دهه تبديل شد. " کي ير که گور"، " آسيا در برابر غرب"، " ژروم ديويد سلينجر"، " رابرت پيرسيگ"( نويسنده ذن و فن نگاهداشت موتورسيکلت)، " تذکره الاولياء" و بسياري از متون عرفاني نيز زنده شدند و خوانده شدند. نکته اينکه هامون توانست در شخصيت هاي ديگر ادامه پيدا کند، گويي مهرجويي و برخي ديگر که هامون براي آنان اهميت يافته بود، سعي مي کردند آمبيانس صحنه زندگي هامون را بازبتابند. هامون در " پري" و " بانو" و " سارا" ادامه يافت. علي مصفا بعدها هامون را ادامه داد. گويي که پس از نجات يافتن از آن خودکشي آخر فيلم، توانسته بود راهي پيدا کند. راهي که هامون و ما را از سرگرداني نجات دهد.
دست از اين بدويت تاريخي کپک زده ات بردار بدبخت!
هامون، نشان مي داد جامعه روشنفکري ايران زنده است. نشان مي داد اين جامعه سخت دچار بحران است، بحراني ميان سنت و مدرنيسم. بحراني ميان نقاشي مدرن و صورتگري ايراني، بحراني ميان شرق و غرب، بحراني ميان فلسفه و عرفان، بحراني ميان روانکاوي رفتارگراي غربي و عرفان عملي و آداب آن، بحراني ميان توسعه ژاپني که عشق شرقي را کشته بود با کشف يک ايرانيگري که مي خواست عشق را بازيابد و نگه دارد. بحراني ميان عظيمي بساز و بنداز که عشق مي خريد و علي عابديني که بايد از ده کوره هاي کاشان تا طبقه سي ام ساختمان هاي تازه ساز عصر پس از جنگ دنبالش دويد. و از سوي ديگر بحران چمدان هاي باز و بسته، علي عابديني مثل مهرجويي پس از سالها آوارگي در غرب برگشته بود تا عشق و عرفان و ايراني بودن خودش را پيدا کند و از سوي ديگر مهشيد بود که فکر مي کرد از سر مردم ايران هم زيادي است و مي خواست برود. در آن بحران هامون بود که مانده بود، مثل ما، با هزار گرفتاري، صبح پايان نامه اش را درباب " جنون الهي" مي نوشت، نيم ساعت بعد با وکيل شارلاتان خودش درباره طلاق زني که عاشقش بود حرف مي زد، يک ساعت بعد به تصادف وارد دانشکده علوم اجتماعي مي شد، يعني همان جايي که انديشه آسيا دربرابر غرب و انديشه بازگشت را شايگان و آريانپور و نراقي و شريعتي و جلال آل احمد و ديگران جستجو کرده بودند، ده دقيقه اي بعد وارد پارکينگ سازمان برنامه و بودجه اي مي شد که ترکيب آشفته اي از شرق و غرب بود، از سويي مدرن ترين نگاههاي غربي در آن جريان داشت و از سويي گرايش به شرق در آن موج مي زد. سازمان برنامه و راديو تلويزيون از سالهاي قبل از انقلاب دو سازمان بودند که تلاش مي کردند تا ايراني بودن را تا مي توانند در کليه ابعاد جامعه زنده نگه دارند. و حالا رسيده بوديم به سالهاي پس از جنگ، سالهاي سازندگي که هر دري را که باز مي کردي تعدادي ژاپني مي آمدند تو. حميد هامون درست در همان زماني که بايد به گزارش اقتصادي " اکافه" که براي مملکت و توسعه آن بسيار ضروري است، فکر مي کند، به مفهوم " اصل عدم قطعيت" هم فکر مي کند. " بذار اصل عدم قطعيت، آن سرتينلي پرينسيپل، به معني استيصال مغز بشر هم هست." از يک طرف حميد هامون درگير " موج سوم" تافلر است. موج سومي که مثل يک بيماري به جان متفکران ايراني افتاده بود و در توکيو و مالزي و بسياري کشورهاي شرقي عشق و عرفان را کشته بود و مردم را مثل گوسفند دنبال مسابقه با غرب کشانده بود. " بابا به کجا رسيده؟ معنويت چي شد؟ به سر عشق چي اومد؟" هامون درگير همه اينهاست، چنانکه ما هم درگير همه اينها بوديم. تازه بعد از اين بود که بايد مي رفت به دادگاه تا زنش را طلاق بدهد و عصر هم برود به شرکت خصوصي و سانتريفيوژ ها را به دکتر سروش( که کمابيش چهره اي شبيه دکتر عبدالکريم سروش داشت) بفروشد. جنگ تمام شده بود. دکتر سروش هم داشت ويلچرهاي معلولان را آزمايش مي کرد و مدرنيسم وارد مي شد. حميد هامون شاخص آن سالهاست. سالهاي زندگي ما.


الو.... چطوري جانور؟
فيلم هامون اگرچه بازتاب دهنده جامعه موجود بود، اما خود نيز بسياري چيزها را به جامعه اضافه مي کرد. از اين نگاه، فيلمي بسيار اثر گذار بود، تکيه کلامهاي فيلم، يا در حقيقت تکيه کلام هاي حميد هامون تبديل شد به تکيه کلامهاي ما در زندگي روزمره مان. " الو.... چطوري جانور؟" يا از زبان انتظامي " نکنه واقعا خل مشنگ شدي؟" يا از زبان حميد هامون " آخه اين چيه خريدي؟ اين که اصلا ديده نمي شه... بيا، اينم فاکتورش.... بابا، من مي گم خونه بايد يه نظمي داشته باشه...." يا از زبان مهشيد " دکتر، اين حميد همه چيز رو فاجعه مي بينه، .... براي من همه چيز رو به آينده مي ره، مي خوام بريزم، بپاشم، بسازم، ....چي چي رو مي خواد بسازه؟ چي رو ساخته؟ هر کاري رو شروع کرده نصفه ول کرده...." اما مهشيد جواب مي دهد " خودمو واسه اين مملکت زيادي مي بينم.... از طرفي احساس بي خاصيت بودن مي کنم.... " حميد هامون هم کمابيش همين مشکل را دارد... " چرا اينقدر در برابر ابراز قدرت ضعيفم؟" عزت الله انتظامي که وکيل اوست به اين سووال پاسخ مي دهد " تو هم مثل بابات مي موني، صغيري!" اما مشکل هامون فقط اين نيست، او دچار بي هنجاري شده است. به دکتر مي گويد " دکتر! من ديگه به هيچي اعتقاد ندارم، به هيچي اعتماد ندارم، .... ما آويخته ها بايد کجا بريم دکتر؟" و وقتي نگاه مي کند که چگونه دارد بدون اينکه بداند کجا مي رود، به راهش ادامه مي دهد، مي گويد: " چيه بابا؟ کجا داري مي ري؟ هشه!.... گه!"
مي دونم که ريده شده به قلبت
هامون براي نجات زندگي خودش و عشقش تصميم مي گيرد " بايد تکه هاي زندگي مو بگذارم کنار هم ببينم چي شده..... وکيل اش توصيفي بسيار ساده و مشخص از واقعيت دارد، به هامون مي گويد: " مي دونم که به قلبت ريده شده، ولي بايد واقعيت رو قبول کني." و هامون از خودش سووال مي کند " يعني همه اون زمزمه ها، عشق ها، زندگي ها، همه اش دروغ بود؟" پسرخاله روانکاوش خبرها را دارد، او بدون تفسير و توجيه خبر مي دهد که " احمق! اينها با هم رابطه غيرافلاطوني دارن" و وقتي هامون مي گويد که اصلا در کارهاي مهشيد دخالت نمي کند، پسرخاله اش مي گويد: " زنته الاغ! بايد دخالت داشته باشي!"
اين زن حق منه، سهم منه، طلاقش نمي دم
هامون نمي تواند بپذيرد همه چيز تمام شده. " آخه يعني چي خانم سليماني! آدم بايد بتونه عزيزترين کس اش رو از بين ببره، شايد بتونه دوباره به دستش بياره..... بگو چقدر؟ چيه، لال شدي؟.....چي رو مي خواي بخري؟.... آزادي مهشيد رو..... آزادي مهشيد رو يا حيثيت منو؟... نه، طلاقش نمي دم، مي خوام زجرش بدم....." اما شايد نمي خواهد زجرش بدهد، او فکر مي کند " اين زن سهم منه، حق منه، من طلاق نمي دم...." نظر وکيلش چيز ديگري است " رفتي خوشگلشو گرفتي اين بلا سرت اومد، مي خواستي بري يه عنترشو بگيري" و مي گويد " طلاقش بده راحت شو از دست اين زنيکه نکبت" اما حميد هامون تا آخرين لحظه اي که قصد کشتن مهشيد را دارد هم نمي تواند از عشق او خلاص شود. در حالي که با تفنگ قديمي پدربزرگش به او شليک مي کند، مي گويد: " اگه مي دونستي هنوز چقدر دوستت دارم...." مهشيد ديگر به عشق او باور ندارد. از او مي خواهد آدم ديگري بشود، هامون مي گويد: " تو مي خواي من اوني باشم که تو مي خواي من باشم، اگه من اوني باشم که تو مي خواي که ديگه اون من نيست." در اين ميان وکيل به چيز ديگري فکر مي کند. او که توافق خودش را با وکيل مهشيد کرده مي گويد: " تو چه اهميتي داري، اون زنيکه چه اهميتي داره، اصلا من چه اهميتي دارم، من به فکر اون بچه ام..... " اما هامون با همان نگاه واقع بينانه اش مي گويد " بيخودي اينجوري فکر نکن.... ممکنه اون بچه نگاهش به زندگي از من و تو گه تر باشه...." شايد تنها کسي که در اين وسط مي تواند هامون را بفهمد مادر بزرگي است که حتي هامون هم نمي داند که او زنده است يا مرده. مادربزرگ مي گويد" زندگيت رو به راهه؟ نه، زنم از من بدش مي آد..... تو هم ازش بدت مي آد؟ نه، ... بميرم برات، پس قلبت شکسته، غمخواري نداري؟ آخ آخ آخ...." هامون در همين حال نگران مادر بزرگ هم هست، چرا که به قول زني که از مادربزگ نگهداري مي کند " خانوم مي گه بهشت و جهنم چيه؟ کجاست؟.... يعني بکلي؟"
اي علي عابديني! اي رفيق قديمي! چي شد که يهو غيبت زد؟
در اين ميان علي عابديني کسي است که به نظر مي رسد هامون را از اين سرگرداني ميان عشق و هراس، ايمان و بي ايماني، زيبايي هاي گذشته و ترس هاي آينده، مدرنيسم و سنت، شرق و غرب نجات مي دهد. " علي منو درگير مساله ايمان کرده بود.... ببين، جنون الهي.... ايمان سرشار از عشق...." کتابي به او مي دهد " آخ آخ آخ! اين همون ذن و فن نگاهداشت موتوسيکلت.... هموني که دچار کيفيته؟.... آره، بخون براي مزاجت خوبه." اما حالا که علي عابديني را نياز دارد، پيدايش نمي کند.... " اي علي عابديني! اي رفيق قديمي! چي شد که يهو غيبت زد..... رفتي، با لائوتسه ات، با بودات، با علي و حلاج ات، ....چاره دردهات.... اومدي و رفتي تو دهات.....کار برا کار، نه براي غايت و نهايتش...." و چيزي ميان حکايت شاملو و خودش را مي خواند... " آتيش آتيش چه خوبه، حالام تنگ غروبه، چيزي به شب نمونده، به سوز و تب نمونده، هاجستن و واجستن، تو حوض نقره جستن، جستي تو حوض نقره و رسيدي به خودت و خداي خودت...." علي عابديني مثل يک توهم مي آيد، مثل يک خيال حضور دارد و مثل يک خاطره مي رود، شايد خواب مي بينيم که بر سفينه نجات سوار است، شايد خودش هم فقط خوابي است، خوابي که با آن تسکين پيدا کني.
فراني اند زويي، آسيا در برابر غرب، ابراهيم در آتش
فيلم هامون پر است از خاطرات ما. خاطره انار خشک شده اي که از يک سو از کاشان و سهراب سپهري مي آمد و از سوي ديگر با پاراجانف رنگي ديگر گرفته بود و در ناروني به تعريفي عارفانه درآمده بود و مي شد با همان انار خشک شده تمام زيبايي يک عشق را به عنوان هديه کف دست معشوق گذاشت. عشق به تار زدن و سه تار زدن که در دهه شصت شده بود راهي براي واگو کردن خود. شاه عبدالعظيم و کوههاي امامزاده داوود و امامزاده ابراهيم که در خلوتي به دور از خرافات مي رفتيم و با آن حال مي کرديم. انتشارات کتابسراي فرشته که مي شد هم محل يافتن کتابهاي گمشده باشد يا يافتن آدمهاي تازه. آن کيف روي شانه مردانه، آن شلوار لي و پيراهن سفيد يا آبي... آن مانتوي شيک و شکيلي که نشان مي داد ما مي خواهيم زيبايي ايراني را هم به اجبار حکومتي تحميل کنيم. غذاي ايراني که به عنوان نشانه مهرجويي از ايران، مثل يک امضا پاي همه فيلمهايش بود و هست. نگاه دوباره ما به نقشه ايران و انديشه کردن درباره اينکه چطور شد يکباره پس از صفويه همه چيز از دست رفت و کشور کوچک شد؟ آن جستجوي در گذشته، در زير زمين خانه مادر بزرگ، گالري لباسي که شترهاي کاروان قديمي در آن نشسته بودند. يافتن عکس هاي قديمي در زيرزمين و خاطره مادري که نماز يادمان داده بود. ولو شدن کاغذها از طبقه بالا و گم شدن همه آنچه به آن فکر کرده بوديم در خيابانهاي شهر. آن نفرت غريب ما از روانکاوي که آن روزها مثل فحش توي صورت مان مي خورد، انگار همه روانشناسان جهان جمع شده بودند تا ببينند يک ملت چه بيماري هايي دارد و همه انگشت هاي شان به سوي ما نشانه رفته بود و آخرش هم وقتي براي روانکاو داشتي توضيح مي دادي، مي ديدي که دارد به طرف توالت مي رود، انگار داشت سرنوشت روح و روان تو را نشان مي داد. يادگار هاي ديگري هم در فيلم هامون هست، حسين سرشار که از سر تصادف چند سالي بعد ديوانه شد و گوشه خيابان مرد. يا جلال مقدم که در نقش دکتر سماواتي آمده بود و او نيز هم سرنوشت سرشار شد و پس از مدتي بي خانمان بودن گوشه خيابان مرد. يا منصوره حسيني که داستان هامون ريشه در قصه اي قديمي از او داشت و در سالهاي آويختگي ما يکي از تنها نشانه هاي بقاي مدرنيسم در ايران دهه شصت بود. و شعر شاملو به عنوان موسيقي متن همه زندگي ما در دهه شصت که از ابراهيم در آتش تا خروس زري پيرهن پري يا کاشفان فروتن شوکران براي ما که آويختگان آن دوران بوديم شنيدني بود. و تهران مدرن که در تنش دهه شصت سعي مي کرد زنده بماند و فاصله آشغالداني اش با ساختمان هاي سي طبقه جديد به سي متر هم نمي رسيد، با آن پيکان ها و رنوهاي کهنه و درب و داغان که مي شد در آنها هم عاشق بود و عاشق زيست. يا شعر ايراني که در همه جا ريخته بود و هست، از باج خواهي شاعرانه سپور محل که پول مي خواهد و " اي خسرو خوبان نظري سوي گدا کن" را مي خواند تا ديوانه اي که به روانکاو با شعر پاسخ مي دهد تا هامون که وقتي براي فروش سانتريفيوژها پيش دکتر سروش مي رود، ابراهيم در آتش مي خواند.... و سر آخر قايق نجاتي که علي عابديني سرنشين آن بود. اين هامون است. هامون داستان نسل ماست، با همه نشانه هايش.
آتيش آتيش چه خوبه، حالام تنگ غروبه
دو فيلم را بيش از صد بار ديدم، اولي ديوار پينک فلويد است و دومي فيلم "هامون" وقتي در سالن سينما فيلم را ديدم بهت زده شدم، گوئي سرنوشت نسل خود را مي ديدم. براحتي مي شد عاشق خسرو شکيبايي شد با آن بازي حيرت انگيز، شخصيت به دقت پرداخت شده، و مضموني حيرت انگيز که داستان زندگي ما بود. و اولين ديالوگ فيلم که ساده ترين و دقيق ترين تعريف از وضع موجود بود.... " گه".... پس از آن بيش از صد بار فيلم را ديدم. مثل ورق زدن آلبوم خاطرات. هنوز هم بارها مي توانم فيلم را ببينم. اما حالا ديگر هامون هم رفته است. دلم براي خسرو شکيبايي تنگ شده است، براي بازي بي نظيرش، براي صداي زنگدار و ماندگارش.... و بيش از هر چيز براي هامون، انگار ديروز نه فقط خسرو شکيبايي که حميد هامون هم مرد. نمي دانم کسي خبري از علي عابديني دارد؟
ابراهیم ن
__________________
.

Slighter درحال حاضر آنلاين   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از Slighter بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 16-08-2009, 12:36   #97
استاد
 
 
Slighter's Avatar
 

تاریخ عضویت: Nov 2007
پست: 7,411
سپاسها: 3,238
در 5,915 پست 21,749 بار سپاسگزاری شده است
نکوهش: 0
11 بار در 9 پست نکوهش شده است
پیش فرض

داستاني از گذشته هاي دور

کودتا می‌شود، و تو سیگار می‌کشی


فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفته‌ام با مصدق‌چی‌ها، تو رفته‌ای به طرف‌داری آیت‌الله؛ هر دو تقریبا در یک جبهه‌ایم.
کودتا پیروز می‌شود و ما شکست می‌خوریم. عصر می‌شود، می‌آیند همه‌مان را جمع می‌کنند می‌برند دخمه. من سیگار می‌خواهم، تو می‌خواهی برگردی خانه. من غم‌گین‌ام ولی سکوت کرده‌ام، تو سیگار روشن کرده‌ای.
دخمه تاریک است و ما داریم فکر می‌کنیم که «می‌شد شکست نخوریم.. می‌شد». سیگار تو تمام می‌شود و به خواهر شاه فحش حواله می‌کنی. من می‌گویم«خوب نیست برای خانم، که این‌قدر رکیک بگوید». یکی هم به مادر من حواله می‌کنی و یادآوری می‌کنی که کودتا کرده‌اند و ما شکست خورده‌ایم. باورم می‌شود که دیگر «دکتر مصدق » شکست خورده و ما خیلی تنها شده‌ایم.
خب ما تنهاییم دیگر. باورم می‌شود.
حالا در یک بعدازظهر ِ تلخ، که می‌شود از صدای کلاغ‌ها هم بوی کودتا را شنید، ایستاده‌ایم زیر نورگیر کوچک ِ دخمه. ما فکر می‌کنیم. تو سیگار می‌کشی، و فحش‌های رکیک حواله می‌کنی به مادر «لیاخوف». من می‌گویم:«عزیزم.. عزیز من.. اون که مال مشروطه بود.. الآن خیلی سال گذشته ازش».
وضعیت ِ پیچیده‌ای است. تاریخ‌ها با هم جور نیستند، ولی دل‌ام می‌خواهد با تو هم‌صدا شوم... گرچه، می‌گویم:«خانم.. یه خانم زیبا.. این‌قدر رکیک حرف نمی‌زنه».
عصر می‌شود. کودتا تمام می‌شود. ما به خانه برمی‌گردیم. سعی می‌کنیم حرفی نزنیم. سیگاری روشن می‌کنم، و فکر می‌کنم می‌شد شکست نخوریم.. می‌شد!
سیگارت را روشن کرده‌ای. وایساده‌ای کنار پنجره و به مصدق فکر می‌کنی. قرار می‌شود من هم به آیت‌الله فکر کنم. ما هر دو در یک جبهه بودیم تقریبا. و حالا، مهم این است که هر دو شکست خورده‌ایم.
چه‌قدر خوب است وقتی که کودتا می‌شود، سیگار داریم برای چند روز.
__________________
.

Slighter درحال حاضر آنلاين   پاسخ با نقل قول
این کاربر از Slighter بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده است:
قدیمی 16-08-2009, 12:39   #98
استاد
 
 
Slighter's Avatar
 

تاریخ عضویت: Nov 2007
پست: 7,411
سپاسها: 3,238
در 5,915 پست 21,749 بار سپاسگزاری شده است
نکوهش: 0
11 بار در 9 پست نکوهش شده است
پیش فرض

پیش از آن‌که پرده فرو افتد

این‌که چشم ببندی، سکوت کنی، با خودت بروی قدم بزنی، و فکر کنی «آه .. چه روزهایی دارد از سرمان می‌گذرد». یا این‌که اصلا فکر نکنی حتی؛ با خودت بروی قدم بزنی فقط، و زمزمه کنی برای خودت که «ای وای .. ای وای.. ای وای...».
چشم می‌بندی و باز می‌کنی، می‌بینی دارند جنازه‌ات را تشییع می‌کنند. می‌ایستی و نگاه می‌کنی: داری دور می‌شوی از تمام چیزهایی که دوست داشتی و دوست نداشتی و نمی‌دانستی که دوست داری یا نداری.
خیلی بی‌همه‌چیز، می‌بینی که دارند می‌برند خودت را؛ بی‌فکر کردن، بی‌دغدغه، بی‌صدا و ردّ پا.
حالا بلند بگو «ای وای.. ای وای.. ای وای.. »
این صدای غریب، این حس غریب، این دقایق غریب... شنیدنی است.



لينك منبع
__________________
.

Slighter درحال حاضر آنلاين   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از Slighter بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
قدیمی 21-08-2009, 01:09   #99
استاد
 
 
Slighter's Avatar
 

تاریخ عضویت: Nov 2007
پست: 7,411
سپاسها: 3,238
در 5,915 پست 21,749 بار سپاسگزاری شده است
نکوهش: 0
11 بار در 9 پست نکوهش شده است
پیش فرض

اینک ایستاده‌است در برابرت
آنکه می‌بخشید و فراموش می‌کرد
آنکه می‌بخشید و فراموش نمی‌کرد
و آنکه بخشیدن را به فراموشی می‌سپارد
من!

نگاهی کرد از سر تحقیر
آن بلندای چرخنده

اکنون ایستاده‌ام در برابرت
با شمشیری
و سپری
و خودی
همه چوبین
ترک‌خورده
زنگار گرفته
و دندان‌هایی
همچون سرب بر هم فشرده
و شقیقه‌هایی که خون را به چشم‌خانه پرتاب می‌کند

هوه...هاه
هوه...هاه

همه توانت از باد است هیولا
راست می‌گفت اسپانیایی سرگردان
و حالابادی در سر من است
چون آن

هوه... هاه
هوه... هاه
جز این نگفت آسیاب مغرور
و جز لبخندی نزد
از سر تحقیر

مرد ایستاد
و آسیاب چرخید
- اینک من و اینک تو
و بادی که اندک اندک آفتاب ظهر تابستان توانش می‌ستاند
و بادی در سر من که توفانی‌ام می‌کند
دندان قروچه‌ی من
و قرچ قرچ چرخ‌های تو که از حرکت بازمی‌ماند
هیچ نبودی و نیستی ای آسیاب بزرگ
جز هیولایی بادتوان
که نمی‌باید فراموشت می‌کردیم

اینها را گفت
نگاهی از سر تحقیر به بالا افکند
و رفت
مردی که جز سرب در دهانش
و خون در شقیقه‌هایش
و باد در سرش
نبود.

دیگر کسی فراموش نکرد و نبخشید
و هیولا
نچرخید!




دن کیشوت
__________________
.

Slighter درحال حاضر آنلاين   پاسخ با نقل قول
این کاربر از Slighter بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده است:
قدیمی 21-08-2009, 12:53   #100
استاد
 
 
Slighter's Avatar
 

تاریخ عضویت: Nov 2007
پست: 7,411
سپاسها: 3,238
در 5,915 پست 21,749 بار سپاسگزاری شده است
نکوهش: 0
11 بار در 9 پست نکوهش شده است
پیش فرض

اگر چه سوخته ایم
اما ایستاده ایم


__________________
.

Slighter درحال حاضر آنلاين   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از Slighter بخاطر ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع


ساعت جاری 18:11 با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd